عشقولانه |
|
تقدیم به عزیزترینم،به اونی که خیلی دلم واسش تنگ شده ولی حق دیدنش رو ندارم...
ای همه وجود من نبود تو نبود من نمیدونم چرا این روزا این جوری شدم،هر روزعاشقتر میشم. این روزا.روزای خداییه.روزای جشنه روزای پاک وآسمونیه...خیلی ها توشادی هاشون اونایی رو که دوستشون دارن فراموش میکنن وفقط شاد میشن.........اما من...خدایا... اما من این روزا خیلی بدتر دلم میگره و دوریشو بدتر احساس میکنم.......... خدایاااااااااااااااااااا خودت کمکم کن..... یه واقعیته که میدونم خدا بهتر از من میدونه.هروقت با خدادرددل میکنم ومیگم خدایا یادشو از دلم،از خاطرم دور کن.....اما خدا خودش بهتر میدونه که ازته دلم نمیگم. واقعا هرروز بیشترعاشقش میشم نمیتونم دوریشو تحمل کنم. فقط یه جمله دارم براش: همیشه عاشقتم وعاشقت میمونم دارم برای تو مینویسم برای عشق قشنگم عشقی که هیچوقت تودلم نمی میره . مدتهاست که نوشته هام مخاطب خاصی نداره.مینویسم واسه دل تنگم.واسه عشق قشنگم....عشقی که میدونم حتی یه لحظه هم به من فکر نمیکنه ولی اینبار... اینباردارم برای تومینویسم،فقط وفقط برای توووو برای پاکی وصداقت توووو... میخوام از احساس پاکی بنویسم که من واقعا جلوش کم آوردم.... ازدلی بنویسم که دریاست... از نگاهی که پاک تراز آب زلال چشمه هاست..... و بالاخره ازدلم بنویسم،که امشب خیلی گرفته....خیلی زیاد....... می شینم با خدای خودم ازتو میگم از عشقمون میگم از روزگارمون میگم ودلمو خالی میکنم...از دلتنگی تو به آسمون نگاه کردم ستاره های آسمون خدا نقش تورو واسم کشیدن.. کاشکی میدی که چقدر نگات کردم و تماشای چشمات ،چشمایی که هیچ وقت دروغ نگفت...، آره دلم بد جوری امشب دلش گرفته..حتی بیشترازابرهای آسمون چشمات....بیشتراز هرروز دیگه....میدونی همچین بگی نگی،یه هوا،خسته ام....... البته از یه کم خیلی بیشتر خسته ام
و در آخر یه سوال یکی جواب منو بده وقتی آدم دلش واسه یکی خیلی تنگ میشه چی کار باید بکنه ؟ باید عکساشو نگاه کنه؟ باید به خاطراتش فکر کنه ؟ مگه اینا میتونه جای خالیشو پر کنه؟ گرمی دستاش ...مهربونی شونهاش جای اینارو چی پر میکنه؟؟؟؟؟ چقدر سخته دلت براش تنگ بشه ولی نتونی بگی
دلم برات تنگ شده
یکی جواب منو بده.....
+نوشته شده درشنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:9 توسط مهناز |
من برای تو مینویسم... برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست... برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست... برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست... برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است... برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی... برای تویی که وجود بی ارزشم را محو وجود نازنین خود کردی... برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است.... برای تویی که ســـکـــوتــــت سخت ترین شکنجه من است.... برای تویی که قــــــــــــلـــــــــــ ـــبــــ ـــــت پـــــــــــــاک است... برای تویی که در عشق،برای تویی که عـــــــــــشــــــــــــ ـقــــــ ــــــــــت معنای بودنم بود..
وقتی می گویم دوستت دارم شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را در کنار هم گذاشته ام و جمله ای را بیان کرده ام اما... این تنها یک جمله نیست ! دنیای لبریز از رویا های سبز و سرخ ! همین جمله کوتاه ! آری همین چند واژه خود کتابیست سر شار از معنا ! دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست بی تو دنیای من به سردی می گراید و چشمانم پراشک میگردد ! دوستت دارم یعنی قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزمینی که تخت پادشاهی را تنها لایق تو می دانم . دوستت دارم امید من........
تقدیم به تو عزیزترینم بازم تقدیم به تو عزیزترینم ای بهترین تویی همه وجود من ای زیباترین تویی بهانه زندکی من ای خوب ترین توی اب حیات من ای محبوب ترین توی نجای شبهای من ای عزیزترین توی مهربان ترین تویی خون جاری در رگهای من ای عاشق ترین نویی که دلم میخواد برات بمیرم تقدیم به تو بهترینم...
دوستت دارم!!!!! یک حرفی وجود دارد که روی لبهای من است و یک بغضی وجود دارد که در گلوی من است می خواهم اسمت را فریاد بزنم و بگویم که عاشق تو هستم . هر چقدر فکر می کنم هیچ کلمه ای را زیباتر ازدوستت دارم پیدا نمی کنم تا نثارت کنم..
+نوشته شده درسه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:16 توسط مهناز |
باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام
+نوشته شده دریکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:15 توسط مهناز |
نیمه شب است ....
خواب بر بیداری مغلوب ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.فکر تو که همیشه با آمدنش اشک را همراه دارد.
عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم
میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.
میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.
اینها را – و خیلی چیز های دیگر را – میدانم. ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه را که میخواهم به من میدهد.
احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود. او هم ابر های سیاهش را برای یاری ام در دل خود گسترانیده . ابر ها هم میخواهند با من هم گریه شوند.
آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..
گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.
.... و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم سرنوشت!!!
در چنین روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :
به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.
" تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار
عشق من
+نوشته شده درجمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:45 توسط مهناز | سلام يه سلام هم مخصوص فرشته ي خودم سلام فرشته ي مهربونم سلام گلکم خوبي مهربونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چند روز پيش اومدم و آپ کردم که خيلي تنهام،گفته بودم از همه چي خسته شدم واقعا هم همين طوري بود ديگه حوصله ي هيچي رو نداشتم،به قول گل خودم ديگه از دنيا سير شده بودم (اما امروز حالم بهتر از روزاي قبله،ديگه اون احساس قبلي رو ندارم،همش هم به خاطر فرشته ي مهربونه خودمه)
از من به شما نصيحت هيچوقت هم کاري نکنيد که باعث شه که فرشته مهربونتون ازتون جدا شه به خدا اگه اونا هم بخوان ازتون جدا بشن ديگه کسي نيست که تو اينجور وقتا کنارتون باشه،تا آخر عمرتون هم تنها ميمونيد،اما اگه همچين فرشته اي ندارين براي همتون
آخه تو اين مدت تنها کسي که با صبر و حوصله به تموم حرفاي من گوش کرد و با اون حرفاي قشنگش منو آروم ميکرد اون بود تو اين مدت حتي برا يه لحظه فراموشم نکرد و همه کاري کرد که منو از اين حال بياره بيرون ميخوام از همين جا ازش تشکر کنم از اينکه تو اين مدت مثله بقيه نبود که پشتم رو خالي کنه و تنهام بزاره از اينکه شايد حال خودش بدتر از من بود اما صداشو درنياورد و با حوصله ي تموم به حرفاي من گوش کرد و ازش معذرت ميخوام اگه تو اين مدت اذيتش کردم ميدونم گلم بهم گفته بودي که من،توام...توام،مني و نبايد ازت معذرت خواهي کنم اما باور کن نميشه آخه هر جور که فکر ميکنم ميبينم تو اين مدت جز اذيت کردن تو کار ديگه اي انجام ندادم اگه همين يه کار رو هم نکنم واقعا نامرديه
پس مهربونم به خاطر همه چيز ازت معذرت ميخوام
مهربونم بيشتر از جونم دوست دارم +نوشته شده درچهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:44 توسط مهناز | بچه بودم اولین و بزرگترین آرزوم بازی توی یه باغ پر از گل بود به آرزومم رسیدم دومین آرزوم بزرگ شدن بود ای کاش هیچوقت بزرگ نمی شدم ای کاش هیچوقت به آرزوم نمیرسیدم الان که بزرگ شدم خیلی تنها شدم الان که بزرگ شدم معنیه واقعیه دنیای بزرگارو فهمیدم : ((تنهایی)) بچگیام دلم می خواست بزرگ شم فکر می کردم آدم بزرگا بازیای زیادی می کنن نمی دونستم این آدم بزرگا نیستن که بازی می کنن این دنیاست که با اونا بازی می کنه الان فقط اینو دارم که بگم : کودکی کجایی که یادت بخیر الان حاضر هر چی دارمو بدم در عوض به دوران بچگیم برگردم بهترین لحظات زندگیم!! الان که به بچگیام فکر می کنم آه و حسرت و اندوه به سراغم میاد آااااااااااه چه لحظاتی بود ، چه دنیایی بود خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اگه تورو نداشتم الان.... بچگی عالمی بود،کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم کاش هیچوقت آرزو نمیکردم که بزرگ شم کاش... بچگیام سراسر خنده بود،همش میخندیدم دل کوچیکم فقط غصه ء بازی رو می خورد اما حالا هر شب باید با چشای خیس بخوابم،انگار تنها همدمم همون اشکام شدند تو دنیای بچگی همه چیز مال من بود،همه به فکرم بودن اما تو این دنیا هیچ چیز مال من نیست،هیچکی به فکرم نیست نه!نه!نه!حرفمو پس میگیرم تنها کسی که تو این دنیا به فکرمه یه فرشته ی مهربونه(آره درست حدس زدی رفیق گلمو میگم) آخه تو این همه ناراحتی یه فرشته ی مهربون دارم که بیشتر از خودم بفکرمه،تنها کسی که همیشه با حوصله به تموم حرفام گوش میده و با او حرفای قشنگش آرومم میکنه فقط اونه تنها دلخوشی من هم همین فرشته ی مهربونه اما من تو این مدت خیلی گلمو اذیت کردم آخه جز ناراحتی چیز دیگه ای واسش نداشتم،میدونم شاید تو این حال و احوالی که من دارم حال خودش هم بهتر از من نباشه ولی برا اینکه من بیشتر از این بهم نریزم چیزی نمیگه امیدوارم فرشته ی مهربونم منو به خاطر همه ی این نامهربونیا ببخشه و هیچوقت تنهام نذاره،امیدوارم هیچوقت نخواد که از من جدا شه که دیگه اون موقع معلوم نیست چه بلایی سر من میاد میدونم اولین کسی که به این آپ اعتراض کنه فرشته ی مهربونه خودمه اما گلم به خدا خیلی دلم گرفته بیشتر از همه از خودم دلم گرفته به خدا خودمم از این همه دلتنگی خسته شدم،از اینکه هر شب باید اونقدر گریه کنم که تا از فرط گریه خوابم ببره خسته شدم گلم خسته ام خیلی خسته... فرشته ی مهربونم برام +نوشته شده درجمعه یکم آبان 1388ساعت 16:26 توسط مهناز | شايـد اشتباهه امـا عاشـقا دروغ مي گن ، اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن ، بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن ، اونا كه ميان به اين بهونه ها ، از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن ، اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده ، به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن ، اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن ..........................
آخ که چقدر دلم تنگه و تنهام و هيشکي نيست که منو ببينه،خسته شدم از سکوت از تنهايي تو اين تنهايي که با همه ي تنهايي ها فرق داره دارم غرق ميشم چشام پره اشکه ولي هيشکي نميبينه،دلم ميخواد گريه کنم، ولي ميترسم،ميترسم گريه کنم و همه فکر کنن که کم آوردم من کم نياوردم من صبر ميکنم بازم صبر ميکنم، کاري نميتونم بکنم ولي دلم ميخواست با يکي درد و دل کنم،دلم ميخواست واسه يکي حرف بزنه، دلم ميخواست بگم دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم تنگ شده خدا جون واقعا تنهام و خسته،دلم پر از نفرته و عشق، الان به شدت از نامرديات ناراحتم ولي به قول يه دوست نبايد از آدما متنفر باشي بايد از بدياشون متنفر باشي؟ ولي من موندم بديا خودشون به وجود ميان؟، فکر کنم آدما بدي هارو ميسازن؟، پس بديا چه گناهي کردن؟ من الان با هر کسي حرف ميزنم احساس ميکنم کسيه که ميخواد انتقامه دنيا رو ازم بگيره،اما يکي نيست که بگه آخه من چه گناهي کردم... بالا گفتم تنهام، آره تنهام، تنها، تنهايه تنها، تنها، بي کس، بي حرف شنو، هيشکي نيس منو درک کنه و حرفامو بشنوه و آرومم کنه، الان شدم عين اين بچه هايه کوچولو که از فرط گريه خوابشون ميبره،چون هيچ راهي واسه فرار از تنهائيام نميبينم خودمم نميدونم مشکلم کجاست ولي ميدونم مشکلم بزرگه، بزرگ و ريشه اي... ديگه خسته شدم،خسته از همه،خسته از خودم،خسته از... خيلي حرف دارم اما ديگه حوصله ي نوشتنشون رو هم ندارم،چون حس ميکنم هيچکي نيست که حالمو درک کنه،به خاطر همين ترجيح ميدم که سکوت کنم و خاموش بمونم فقط برام
+نوشته شده درسه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:54 توسط مهناز | ابراز عشق یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که (عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود)
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود... +نوشته شده درجمعه دهم مهر 1388ساعت 14:19 توسط مهناز |
تنهایی در قلب من جایی ندارد هر جای دنیا که باشی،حتی اگر آن سوی دنیا باشی،مهم بودنت در این دنیاست مهم اینست که من به عشق بودنت نفس میکشم به یادت میخوابم و به عشقت بیدار میشوم! دلم به بودنت خوش است،دلم خوش است که تو در این دنیای بزرگ زندگی میکنی و من نیز به عشقت زنده هستم! به امید روزی نشسته ام که تو را ببینم،هنوز به کسی نگفته ام که عاشق هستم! هیچگاه احساس تنهایی نمیکنم،حالا که تو را دارم هیچگاه احساس بی کسی نمیکنم،حالا که تو هستی هیچگاه احساس بی پناهی نمیکنم،حالا که در کنارم نیستی هیچگاه احساس نمیکنم که دور از تو هستم،تو در قلبمی و من تنها نیستم! تو در قلب منی،نزدیکتر از آغوش من،نزدیکتر از آنی که دستهایت در دستانم باشد! مهم اینست که تو در قلب منی، میتپد قلبم برای لحظه ی دیدار اما دلتنگ نیستم زیرا مهم اینست که همیشه در خاطر منی! حالا که لحظه های زندگی را با یاد تو سر میکنم،دلتنگی معنا ندارد، حالا که به یادت تک تک ستاره ها رو میشمارم،غصه خوردن دلیلی ندارد، حالا که عاشقت هستم تنهایی در قلبم جایی ندارد ![]() +نوشته شده درچهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:23 توسط مهناز | خیلی دلم گرفته دوست دارم با هر بهانه ای گریه کنم. ولی باز با یاد تو سعی می کنم دلمو آروم کنم. امروزنميدونم از چی ميخوام بنويسم ؟!!!
توی دنيا اگر قرار بود جای چيزی باشم دوست داشتم مهربون نازنینم، فرشته ی دوست داشتنیم می دونی که چشمای قشنگ و مهربونت رو خیلی دوست دارم و دلم می خواد تا می تونم به زلالیش خیره بشم و دوستت دارم رو با تکرار مداوم اسم قشنگت برات زمزمه کنم فرشته ی نازنینم همیشه با هم و همراه همیم حتی اگر از هم دور باشیم. دوستت دارم تا همیشه مهربونم
دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن. کاش فقط و فقط یه بار صدای قلبمو میشنیدی که با هر تپش خود اسم تورو فریاد می زنه و می گه عاشقانه دوستت دارم تا ابد.....
+نوشته شده درچهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:33 توسط مهناز | |
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 پيوندها طراح قالب |